خرید بک لینک

دل گرافی

رمانتضاد

تضاد-قسمت ۴

نویسنده:آیدا زمانی

خودکارم را روی میز کوبیده و کلافه کمرم را عقب بردم تا به صندلی تکیه زنم.نفسم را با حرص از بینی بیرون دادم و سعی کردم خونسردی و آرامش همیشگی ام را به دست آورم.عصبانی کردن من هنری میخواهد که این مردک به اصطلاح تحصیل کرده خوب بلد است!!کمی به جلو متمایل شدم و با فشردن دکمه ی مربوطه از منشی خواستم که او را به دفتر من بخواند.با تکیه دوباره به پشتی چرم صندلی چشمانم را بستم و چند نفس عمیق برای فروکش کردن خشمم کشیدم که همزمان چند تقه ی ریز به در خورد و با((بیا تو))گفتن من دستیگره پایین کشیده و هیکل لاغر و بلند یاحقی نمایان شد.

با برداشتن چند قدم تند،کمی مانده به میز کارم ایستاد و گستاخانه_در حالی که اضطراب در صدایش مشهود بود_دهان باز کرد:((با من امری داشتید خانم معتمدی؟))
طلبکارانه براندازش کردم و پس از چندثانیه در حالی که انگشتانم را روی میز در هم گره میکردم.گفتم:((چک رو پاس کردید؟))نیازی به شرح دادن ندیدم که کدام چک را؟و از این قبیل سوالات...چون واضح بود و من نیز از بیانات اضافه بیزار؛من و منی کرد و در حالی که چشم هایش را روی میز من میچرخاند پاسخ داد:((در روز جاری جلسه ی مهمی با نماینده ی شرکت "فراز" داشتم و فکر کردم که اگه در این جلسه موفق به بستن قرارداد به‌روزی بشم،سودش بیشتر از ادامه دادن با شرکتیه که شما گفته بودین چکشو پاس کنم.پس این جلسه رو به پاس کردن اون چک اولویت دادم.))پا روی پا انداخته و با لحنی آرام پرسیدم:((داخل یه شرکت چه کسی باید به همه ی امور آگاه باشه؟))

از سوال بی ربطم جا خورد:((خب...))ابروی چپم را با طمانینه بالا انداختم و پرسشگرانه به او خیره شدم.پس از مکث کوتاهی ادامه داد:((مسلما در درجه اول رئیس و بعد هم مدیر کل.))چهره اش کمی آرام تر شده بود و نگرانی موجود در لحنش نیز کمرنگ تر!شاید با خود فکر کرده بود که برای چیزی جز مواخذه اینجاست!!

برچسب: نویسنده: محمد عباسیان تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 11:50

صفحه بندی